تبليغاتX
خاطرات یک تکنسین بيهوشي
گزاش پزشکی حوادث اورژانس115
قبل از عید امسال متاسفانه برادر کوچکم در اثر بی توجهی به یک سرماخوردگی ساده و عفونت گلو دچار مشکلی شد که در نوع خود میتواند هشداری برای همه باشد. چند ماه قبل از عید دچار سرماخوردگی و عفونت گلو شده بود و با عدم درمان دچار سرفه های مکرر و تب و درد در ناحیه باسن و ران پا شده بود. پس از کش و قوسهای فراوان و اتلاف وقت زیاد(که مقصر هم خودش بود) به توصیه دکتر میرجلیلی در بیمارستان شهید صدوقی بستری و با تشخیص اندوکاردیت درمان شروع شد. پس از درمان نسبی اندوکاردیت جهت ادامه درمان به بیمارستان افشار (تخصصی قلب) منتقل شد. نکته جالب در حین انتقال مشکلات امبولانس بود. اولا" امبولانس که متعلق به یک شرکت خصوصی بود، روشن نمیشد و با هل دادن انرا روشن کردند، دوما" وسط راه ضامن پشتی برانکارد از جای خودش در رفته و با شدت افتاده بود. فکرش را بکنید: بیمار قلبی را با همچین امبولانسی منتقل کنند!!!

بعد از چند روز بستری در آی سی یو قلب و مشاوره های متعدد و آزمایشات گوناگون اواخر اسفند ماه تصمیم به تعویض دریچه گرفتند و اینکار انجام شد. و پس از آن هم درمان اندوکاردیت ادامه یافت و پس از بهبودی در حد قابل قبول مرخص شد تا ادامه درمان در منزل صورت گیرد.

این مقدمه را نوشتم تا وضعیت بیماری برادرم را درک کنید. چند روز پیش برای ویزیت پیش متخصص کلیه رفته بود تا نارسائی کلیه خفیفی را که در نتیجه عوارض داروهای آنتی بیوتیک بوجود آمده بود و درمان شده بود، بررسی کنند. 

شب همانروز به من زنگ زد تا برای تزریق دارو به منزلش بروم. اسم دارو را که برایم خواند خیلی تعجب کردم: کلگزان؟!!!. چون او قرص وارفارین و داروهای قلبی مصرف میکرد و کلگزان میتوند اثر وارفارین را تشدید کند و حتی منجر به خونریزی داخلی شود. از او علت تجویز دارو را پرسیدم و گفت که برای درمان کم خونی تجویز شده. خیلی بیشتر تعجب کردم چون این دارو چنین اثری ندارد. پس از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که دارو اشتباه است!!

قضیه از این قرار بود که پزشک متخصص کلیه برای درمان کم خونی داروی  اریتروپویتین را تجویز کرده بود و وقتیکه برای گرفتن دارو به داروخانه مراجعه کرده بودند، کارمند داروخانه این دارو را به خاطر بدخطی پزشک، انوکساپارین خوانده بود. جهت اطلاع، اریتروپویتین یک نوع هورمون است که از کلیه ترشح میشود و مغز استخوان را برای ساخت گلبول قرمز بیشتر تحریک میکند. نوع مصنوعی ان هم بصورت امپول برای درمان بعضی انواع کم خونی مصرف میشود. اما انوکساپارین که با نام تجارتی کلگزان (بعضی انرا سلگزان هم تلفظ میکنند اما تلفظ صحیح ان کلگزان است) داروئی است که در بعضی بیماری ها برای جلوگیری از لخته شدن خون یا آمبولی در اندام های تحتانی مثل پا استفاده میشود و به زبان عامیانه داروی رقیق کننده خون است. از فکر اینکه اگر این موضوع را نمیفهمیدم و آمپول ها را تزریق میکردم چه اتفاقی رخ میداد، تنم میلرزد.

 چند سال پیش هم در یک مورد دیگر داروخانه به خاطر بدخط بودن نسخه، بجای آمپول 20 میلی گرمی فروزماید ویال 250 میلی گرمی داده بود.

توصیه ای که برای همکارام محترم دارم این است که اگر داروئی را نمیشناسند و به عوارض و تداخلات داروئی ان آشنائی ندارند، از تزریق آن خودداری کنند و پزشکان  و متخصصین گرامی هم سعی کنند خوش خط تر نسخه های خود را بنویسند تا از این قبیل اشتباهات که ممکن است گاهی حتی منجر به مرگ بیمار شود، رخ ندهد. شایسته است مسئولین درمان هم برای حل این مشکل تدابیری بیندیشند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:20  توسط سپهری | 
مرد 55 ساله به خاطر تزريق سفترياكسون حساسيت داده بود و ما تنها چند دقيقه بعد رسيده بوديم.  يه درمانگاه كه متعلق به يكي از ارگانها بود. مرد براي تزريق سفترياكسون مراجعه كرده بود. به هر صورت سفترياكسون يك گرمي را توي يه سرم 500 سي سي ريخته بودند و به بيمار وصل كرده بودند. بعد از چند دقيقه بيمار به همسرش گفته بود كه : دارد حالم بد ميشود دكتر را خبر كن. موقعي كه دكتر رسيده بود حال بيمار بدتر شده بود. سعي ميكنند با تزريق هيدروكورتيزون مشكل را حل كنند ولي قبل از اماده شدن دارو حال بيمار وخيم ميشود و پرسنل درمانگاه دست و پايشان را گم ميكنند. به اور‍ژانس 115 متوسل ميشوند. وقتي رسيديم بيمار سيانوزه و دچار ايست تنفسي شده بود. نبض بيمار هم حس نميشد. از مانيتورينگ و الكتروشوك هم خبري نبود و بيمار رگ هم نداشت. ( احتمالا تزريق با اسكالپ وين انجام شده بود كه همان اول كار از رگ بيرون امده بود).عمليات احيا را شروع كرديم. سعي كردم به عنوان اولين اقدام براي بيمار لوله تراشه بكذارم ولي لارنگوسكوپي كه بهم دادند يه لارنگوسكوپ تيغه مستقيم اطفال بود كه نور خوبي هم نداشت و لوله اي هم كه داده بودن شماره 8/5 بود. ته حلق بيمار و تراشه اش هم بسيار متورم شده بود و به زور حتي شماره 6 ميخورد بهش. لارنگوسكوپ تو امبولانس را اوردند و لوله هفت هم پيدا كردند و به هر مكافاتي بود براي بيمار راه هوائي برقرار كرديم. در همان وقت همكارم لاين وريدي هم براي بيمار برقرار كرده بود. پس از تزريق ادرنالين  چون امكانات كافي نبودبيمار را به امبولانس منتقل كرديم و ضمن هماهنگي با مركز بيمار را به نزديكترين بيمارستان منتقل كرديم.در حين انتقال هم عمليات احيا ادامه داشت تا به بيمارستان رسيديم ولي با همه تلاشي كه شد بيمار يكساعت بعد كارش پايان يافته اعلام شد. هنوز اين سوالات در ذهنم هست كه: چرا در درمانگاهي كه به سيستم احيا و پرسنل كارازموده مجهز نيست سفترياكسون تزريق كرده بودند و انهم وريدي؟ چرا درمانگاه حتي يك پالس اكسيمتر ساده يا مانيتورينگ نداشت؟ چرا وقتي ما رسيديم بيمار رگ نداشت؟ چرا پرسنل درمانگاه به اصول اوليه مقابله با اينموارد اشنا نبودند؟ چرا بعد از تحويل بيمار به بيمارستان رئيس درمانگاه كه اطلاع كافي از جريانات نداشت به گزارش اورژانس ايراد ميگرفت و ضمن انكار تزريق سفترياكسون به بيمار از ما ميخواست گزارشمان را تصحيح!! كنيم؟

در حاليكه در درمانگاه هاي ديگر (مثلا درمانگاه سينا -بلوار نواب صفوي) اين موارد را قبلا به سادگي كنترل كرده بودند و وقتي ما رسيده بوديم بيمار مشكل حادي نداشت. در اين درمانگاه نتوانسته بودند هيچ كار موثري براي درمان بيمار انجام دهند. به هرصورت اين بيمار كه فوت شد ولي معاونت درمان دانشگاه علوم پزشكي يزد بايد تمهيداتي بينديشد تا از تكرار اين موارد جلوگيري شود

28 ابان 90

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 3:17  توسط سپهری | 
همکاران اورژانس، زیاد به بیمارانی برخورده اند که به هر علتی تمارض کرده و خودشان را به بیهوشی میزنند. در این قبیل افراد برای بهوش اوردن، تحریکات دردناک و حتی ترساندن هم موثر نیست. بعضی از تزریق زیرپوستی آب مقطر یا چکاندن یک قطره الکل در بینی استفاده میکنند که اصلا انسانی نیست. من هم چندین مورد با چنین بیمارانی برخورده ام که یک روش بسیار ساده و موثر را برای بهوش آوردن این قبیل افراد بکار میبرم که در نوع خود میتواند آموزنده باشد.

اول اطراف بیمار را خلوت میکنم و یا در صورت لزوم به آمبولانس منتقل میکنم. بعد خیلی آرام بیمار را صدا میکنم. اگر جواب نداد، آهسته و درگوشی به او میگویم: همه رفتند و ما تنها هستیم. من تکنسین بیهوشی هستم و چند سال سابقه کار در اتاق عمل و آی سی یو دارم. به خوبی فرق بین آدم بیهوش و کسی که خودش را به بیهوشی زده است می فهمم. الان هم میدانم که تو خودت را به بیهوشی زده ای. پس قبل از اینکه این موضوع را به خانواده ات بگویم و آبرو ریزی را بیندازم چشم هایت را باز کن و به سولاتم جواب بده، من هم مشکلت را بررسی میکنم و سعی میکنم یک راه حل خوب برایش پیدا کنم.

در 99% موارد فرد به آرامی چشم هایش را باز میکند و به سوالاتم جواب میدهد. همیشه هم سعی میکنم که علت این کار را بفهمم و با خانواده اش صحبت کنم یا در صورت لزوم آنها را متقاعد کنم تا به روانپزشک مراجعه کنند.

در 1%  موارد هم بیمار واقعا بیهوش است و من اشتباه کرده ام که در این صورت چون بیمار بیهوش است حرفهای من را نمیشنود، مشکلی پیش نمی آید و طبق روال برخورد با بیماران بیهوش عمل میکنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 2:37  توسط سپهری | 
آخر از بس تو اي سي يو حرص خوردم. اولين سكته را توي ايام عيد زدم و همه شيفتهاي كاري ماليده شد. موتور سه فاز هم بود نيم سوز شده بود چه رسد به قلب!!!

فكر كنم قبلا نوشته بودم كه به جاي آي سي يو به دانشكده دندانپزشكي منتقل شدم تا در بخش معلولين كار كنم. بيهوشي براي اعمال دندانپزشكي معلولين. اگر موردي بود كه فردي معلول نياز به كار دندانپزشكي دارد ولي همكاري نميكند ميتوانيد به دانشكده دندانپزشكي يزد  خيابان امام خميني چهار راه فضاي سبز معرفي كنيد تا با بيهوشي عمومي كارهاي دندانپزشكي اش را انجام بديم. تلفن : 6212222-0351 بخش معلولين

مادر بيمار كه بچه منگلش را براي بيهوشي اورده بود پرسيد: بيهوشي روي سطح هوشي بچم اثر نداشته باشه؟ گفتم : چه عرض كنم؟

تو يه ماموريت اورژانس: مردجواني كنار خيابان خوابيده بود. اهسته صداش زدم و بيدارش كردم. پرسيدم: مواد مصرف كردي؟ گفته: نه به خدا. از وقتي كه از زندان ازاد شدم لب به شيشه نزدم. پرسيدم: كي از زندان ازاد شدي؟ گفت امروز صبح!!!    (از وقتي شيشه رايج شده ترياكي ها را ادم حسابي ميدانيم)

هرجور حساب ميكنم جور در نمياد كه يكنفر نيروي خدماتي 55 كيلوئي چطوري مريض بيهوش 135 كيلوئي را جابجا كرد به جائي نرسيدم!!!

آهنگ "كيو كيو بنگ بنگ" را شنيديد؟ چندي پيش روي وايت برد يكي از پايگاههاي اورژانس نوشته شده بود: كتك هم خوب خورديم. برادر! خاطرت هست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:26  توسط سپهری | 
خدمات اورژانس 115 در تمامی کشور و برای همه افراد رایگان است و کارکنان اورژانس مجاز به گرفتن هیچ وجهی حتی بصورت انعام نیستند ولی گاهی مواردی پیش میاید که ......

چند سال پیش توی پایگاه روستائی خدمت میکردم. شبی تاریک و بارانی و سرد  توی پایگاه نشسته بودیم که تلفن به صدا درامد و از ان طرف خط زنی دستپاچه و تند تند حرف میزد و کمک میخواست. گوشی را به همکارم حسن دادم تا ادرس بگیرد. سریع امبولانس رو بیرون بردیم و بعد از بستن در پایگاه به طرف محل حادثه حرکت کردیم.به محل که رسیدیم یک دختر هفت هشت ساله سراپا خیس سر جاده منتظر بود. کیف امداد رو برداشتم و دنبال دخترک به راه افتادم.  یه کوره راه باریک که اخرش یه خونه محقری بود. توی خونه یک جوان حدودا بیست ساله وسط اتاق افتاده بود و پیرزنی هم با لباسهای مندرس کنارش نشسته بود و دستهایش را ماساژ میداد. رنگ جوان رو به سیاهی بود و نفسهای خیلی سطحی و کوتاه میکشید. پشت سرم نگاه کردم که حسن تازه داشت داخل اتاق میشد. خیلی کوتاه بهش گفتم "ست احیا" سریع گرفت که منظورم چی هست و با عجله به طرف ماشین برگشت. در حالیکه سعی میکردم با تحریک جوان را وادار به تنفس کنم از پیرزن پرسیدم چی شده؟

بیچاره چیز زیادی نمیدانست. همینقدر میدانست که پسرش وقتی به خانه امده خواب الود بوده و بعد از ان خوابیده و بهش جواب هم نمیداده. حدس من مسمومیت با مواد مخدربود. حسن که با ست احیا برگشت تازه من از بیمار رگ گرفته بودم. امبوبگ را بیرون اوردم و با ماسک شروع کردم به تنفس. همکارم هم یه امپول نالوکسان کشید و با اب مقطر رقیق کرد. 0.2 میلی گرم وریدی تزریق کرد و منتظر نتیجه شدیم. تاثیری نداشت. کم کم تمام امپول را تزریق کردیم و چیزی عوض نشد. ناچار برای بیمار لوله گذاری داخل تراشه کردیم و با تنفس کمکی بیمار را به امبولانس منتقل کردیم. پیرزن هم مدام بهمان التماس میکرد که یه کاری برای پسرش بکنیم. بهش گفتم که : " مادرجان ما توی کارمان خیلی وارد هستیم و هرکاری از دستمان بر بیاید برایش میکنیمو الان هم مستقیم میبریمش بیمارستان شهر. فقط شما به یه نفر بگید که فردا صبح بیاید بیمارستان شهر. مثلا پدر یا برادرش یا عمو و دائی" پیرزن میخواست خودش با ما بیاید ولی نگران وضع دخترک بود که تنها میماند. بهش گفتم که لزومی ندارد خودش بیاید ولی فردا صبح یکی را بفرستد. توی امبولانس جوان را به ونتیلاتور وصل کردم و با پالس اکسیمتر میزان اکسیژن خون شریانی اش را اندازه گیری کردم. حدود 85% بود. اکسیژن را روی 100% گذاشتم و تعداد تنفس را به 20 افزایش دادم. فشارخون هم افت کرده بود که سعی کردم با تزریق سرم نمکی کمی اوضاع را بهتر کنم. بعد از 40 دقیقه به بیمارستان رسیدیم. بیمار تنفس داشت و فشارش هم بالا امده بود ولی کماکان خواب الود بود . بیمار را با گزارش تحویل بخش اورژانس دادیم و به طرف پایگاه حرکت کردیم. ساعت تقریبا 2 نیمه شب بود که به پایگاه رسیدیم. از دور شبحی را جلوی در پایگاه دیدیم. نزدیک تر که رسیدیم به نظر میامد که زنی زیر تاقی جلوی در پایگاه ایستاده و برای اینکه زیر باران خیس نشود کاملا به دیوار چسبیده است. وقتی ایستادیم فهمیدیم که همان پیرزن است که بقچه ای در دستش است. خدایا یعنی این پیرزن دو سه کیلومتر زیر باران پیاده برای چه کاری امده است؟ اگر میخواست از پسرش خبری بگیرد میتوانست با تلفن اینکار را بکند. گیج مانده بودیم.پیاده شدم و بعد از سلام از ش پرسیدم : مادرجان چی شده که این وقت شب تا اینجا زیر باران امدی؟ پیرزن گفت پسرم چی شد؟ خوب شد؟  گفتم خدا را شکر بهتر شده بود و توی بیمارستان هم بهوش امده بود. فعلا بستری شده و انشاءالله تا یکی دوروز دیگه مرخص میشه. به خیر گذشت. پیرزن ازمان تشکر کرد و بقچه اش را به طرفم دراز کرد و گفت: یه خورده شلغم برایتان پخته ام و اوردم تا بخورید. حسن گفت : ولی مادرجان ما مجاز نیستیم که بابت خدماتمان از کسی چیزی..... که صدایش با مشت محکمی که به پهلویش زدم برید. به پیرزن گفتم: واقعا ممنونیم. تو این هوا خیلی هوس شلغم کرده بودیم. خیلی کار خوبی کردید. بعد هم حسن را مجبور کردم با ماشین خودش پیرزن را تا خانه اش برساند. وقتی برگشت دونفری نشستیم و خوشمزه ترین غذای دنیا را باهم خوردیم. این شلغم های پخته یک انعام ساده نبود بلکه تشکری بود که از نهایت صفا و صمیمیت ان پیرزن حکایت داشت و رد کردن ان زحمت پیرزن را بی اجر میکرد.  این کار هزاران بار از کاری که ما برایش انجام داده بودیم با ارزش تر بود.چون کار ما  وظیفه بود و کار او نوعی ایثار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:2  توسط سپهری | 

زخم بستر عنوان مقاله ای است که از سایت  www.expertlaw.com ترجمه شده است . 

این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 3:58  توسط سپهری | 
اصل اول

از بیماران و مصدومانی که زیاد ناله و اخ و اوخ میکنند زیاد نترس ولی از بیماران و مصدومانی که ساکت وارام هستند خیلی بترس

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:8  توسط سپهری | 
دیشب تو آی سی یو یه بیمار زن داشتیم که بعد از سزارین دچار مشکل شده بود و به ای سی یو منتقل شده بود. در ضمن این بیمار دچار توهم بعد از زایمان هم شده. بطوری که نیمه های شب بدون دلیل نگران حال برادرش شده بود و از پنجره ای سی یو که به اتاق ملاقات باز میشد بیرون را نگاه میکرد و میگفت: ماشین برادرم نیست حتما براش اتفاقی افتاده. و بعد با التماس به کارکنان ای سی یو میگفت که: من طاقت شنیدنش را دارم راستش را به من بگوئید. هرچقدر هم بهش میگفتیم که اتفاقی نیفتاده قبول نمیکرد. صبح اول وقت که رزیدنت زنان برای ویزیت امد ازش پرسید چرا فکر میکنی باید اتفاقی افتاده باشه؟ زن با لهجه شیرین مشهدی گفت: اینها دیشب تا صبح هیچکدوم نخوابیدن و همش بیدار بودن! حتما یه اتفاقی افتاده که نخوابیدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 9:14  توسط سپهری | 

امروز 1388/12/27 ساعت یک بامداد کارکنان آی سی یو بیمارستان شهید صدوقی با تمام تلاشی که انجام دادند نتوانستند مانع از سفر جاودانی دکتر علی مشفقی شوند. ایشان از پزشکان قدیمی یزد بودند که سالها صادقانه برای سلامتی همشهریانمان تلاش کردند و سرانجام بامداد پنجشنبه این دنیای فانی را به قصد دنیای باقی ترک گفتند. با همکاران قدیمی که درباره ایشان صحبت میکردم همگی بر راستی و انسانیت و صفا و سادگی دکتر مشفقی تاکید داشتند. و این امر در رفتار خانواده ایشان نیز کاملا مشهود است که تحت تربیت چنین پدری بودند. صبح امروز فرزندان دکتر با حضور در ای سی یو با وجود عزادار بودن از تمام پرسنل به خاطر مراقبتهای دوران بیماری ایشان تشکر کردند. از طرف پرسنل پرستاری و خدمات بخش آی سی یو به خانواده ایشان تسلیت میگویم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 2:39  توسط سپهری | 
بالاخره پس از چندین باز شرکت در ازمون استخدامی من هم به جرگه کارمندان دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی پیوستم. بی هیچ سفارش و پارتی. کوچکترین سفارشی هم حتی به ابدارچی دانشگاه نشده بودم. و حالا مطمئن هستم که فقط با تلاش خودم توانستم تمام ازمونها و گزینش و مصاحبه را پشت سر بگذارم. و هیچ بنده ای نمیتواند منتی بر سرم داشته باشد. بزرگترین و گردن کلفت ترین پارتی من خدا بوده و هست

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 9:19  توسط سپهری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این وبلاگ سعی میشود حوادث اورژانسی بصورتی که برای دانشجویان و همکاران قابل استفاده باشد شرح داده شود. لطفا نظرات و راهنمائی های خود را در قسمت نظرات مرقوم نمائید.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
آذر 1390
خرداد 1390
آذر 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
وبلاگ های مشابه
انجمن هوشبران ایران
فوریتهای پزشکی تبریز
دست نوشته هاي يك تكنسين
دانشجويان هوشبري سمنان
 

 RSS

POWERED BY
بلاگفا