طريقه امپول زدن به كودكان یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 17
تو ايستگاه پرستاري بخش اورژانس درمانگاه بهاباد نشسته بودم و داشتم به ليوان چاي داغي كه جلوم گذاشته بودم نگاه ميكردم. خيلي عجله داشتم تا زودتر قابل خوردن بشه. چند بار فوتش كردم ولي باز منصرف شدم. بدشانسي تو سيستم اداري هم كه معمولا نعلبكي وجود نداره. (اين يكي از بزرگترين ضعف هاي سيستم اداري ما هست).یکباره از تو راهرو صدای جیغ و داد و گریه بلند شد. از جام بلند شدم و از روی ایستگاه پرستاری خم شدم و تو راهرو را نگاه کردم. دونفر مرد یه بچه حدودا دوازده ساله را کشان کشان به طرف اتاق تزریقات میاوردن. بچه بیچاره که مثل گنجشک تو دست پدر و برادر بزرگترش اسیر بود، بصورت آویزان تو هوا داشت دست و پا میزد وجیغ میکشید و گريه ميكرد. جلو ایستگاه پرستاری که رسیدن، پدر قبض تزریق رو از تو جیبش بیرون اورد و همراه یه کیسه پلاستیکی که توش یه امپول دگزامتازون بود گذاشت روی میز و گفت: لطفا این امپول رو به این بچه بزنید. پسرک که رنگش مثل گچ سفید شده بود و دستهاش داشت میلرزید، با شنیدن این حرف، دوباره شروع به گریه کرد .

  با خونسردی پرسیدم: کدوم بچه؟ پدره اشاره به بچه کرد و گفت: این پسر! گفتم: ولی این پسر که دلش نمیخواد امپول بزنه! پدر گفت: من و داداشش، دست و پاش رو میگیریم، شما امپول رو بزنید! گفتم:من به زور امپول به کسی نمیزنم!پدر و پسر با تعجب نگاهم كردن. به پدره چشمكي زدم و دوباره تكرار كردم: من به زور به كسي امپول نميزنم! بعد از پسره پرسيدم: تو خودت دلت ميخواد امپول بزني؟ پسره با خوشحالي گفت: نه...نه... نميخوام! گفتم: خوب پس، بيا اينجا روي صندلي بشين ببينم براي چي دوست نداري امپول بزني؟ پسر با شك و ترديد پرسيد: نميخواي كه امپولم بزني؟ گفتم: من فقط به كسايي كه دلشون ميخواد امپول ميزنم. پسره گفت: من دلم نميخواد. گفتم: خب خالا بشين رو اين صندلي و بگو برا چي دلت نميخواد امپول بزني؟ همونطور كه داشت مينشست گفت: اخه امپول خيلي درد داره! من هم كه كار بدي نكردم!  گفتم: كي گفته كه هركس كار بدي بكنه بهش امپول ميزنن؟ گفت: همه ميگن! گفتم: نخير! فقط به كسائي كه مريض شده  باشن امپول ميزنن كه خوب بشن ولي به بچه هائي كه شلوغ ميكنن هيچوقت امپول نميزنن. پدرش دراومد كه: اقا تورو به خدا اينطوري نگيد، همينطوريش هم نميشه اين بچه را كنترل كنيم! گفتم:شما خواهشا بريد اونطرف سالن رو صندلي بشينيد تا من كارم تموم بشه! بچه دوباره پرسيد: شما فقط به مريض ها امپول ميزنيد؟ گفتم: اره، فقط به مريض ها

بچه پرسيد: امپول خيلي درد داره؟ گفتم: خب اره! يه كم درد داره ولي خيلي زياد نيست! از قضا من بلدم جوري امپول بزنم كه خيلي كم درد بگيره. بچه پرسيد: راست ميگي؟ گفتم: اره من خيلي خيلي يواش امپول ميزنم كه فقط يه كوچولو درد داشته باشه، تازه يه كارهائي هم به بچه ها ياد ميدم كه كمتر درد امپول را بفهمن!  تازه شم همه بچه هائي كه بهشون امپول ميزنم ميگن كه اصلا درد نداشت! بعد سرم را بردم كنار گوشش و يواش گفتم: ولي من ميدونم كه يه كم دردشون ميگيره ولي هيچي نميگن!

بعد پرسيدم: راستي تو هم مريض شدي؟ گفت: نه!  من مريض نيستم! گفتم: مگه سرت درد نگرفت؟ دماغت كيپ نشده و خسته هم هستي؟ گفت: خب اره ولي زود خوب ميشم. گفتم: نه ممكنه بدتر بشي و بيشتر مريض بشي. اونوقت چي؟   بچه گفت: حالا بايد چيكار كنم؟ گفتم: خب، چون ما باهم دوست شديم، من حاضرم يه امپول كم درد بهت بزنم تا زود خوب بشي! پسره قبول كرد و گفت: باشه. گفتم: خب، پس امپول را از بابات بگير و دنبال من بيا. بچه هم به باباش كه اونطرف تر روي صندلي نشسته بود گفت: بابا امپول منو بده، ميخوام برم امپول بزنم. پدره باورش نميشد. با تعجب كيسه پلاستيكي رو داد دستش و بلند شد دنبالش راه اقتاد. دم در اتاق تزريقات كه رسيديم به پدره گفتم: شما لازم نيست داخل بشين، همينجا دم در بمونيد.

در حاليكه امپول رو جلوي چشم پسره مي كشيدم توي سرنگ گفتم: خب، حالا امپول اماده است، شلوارت رو بكش پائين و روي اين تخت بخواب..... اول جاي امپول زدن را با الكل تميز ميكنيم تا ميكروب هائي كه روي پوست هستن از بين برن، بعد هر موقع بهت گفتم ، با دوتا انگشتات دماغت  رو ميگيري و محكم فشار ميدي تا دردش كمتر بشه. بچه درحاليكه روي تخت ميخوابيد گفت: تورو به خدا يواش بزني! گفتم: خيالت راحت باشه، اينقدر يواش ميزنم كه خودت هم باورت نشه كه اينقدر امپول كم درد هست!  جاي تزريق را مشخص كردم و با الكل تميز كردم. بهش گفتم: حالا دماغت رو بگير و فشار بده!  پوست را كمي كشيدم و بعد سرنگ رو مثل دارت توي دست گرفتم و با حركتي سريع بصورت ضربه اي داخل پوست فرو كردم (وارد شدن خيلي سريع سوزن به پوست درد خيلي كمي داره) بعد از اسپيره* كردن اروم اروم شروع به تزريق كردم و بعد سوزن را با حركتي سريع بيرون كشيدم و پنبه را روي جاي تزريق كمي فشار دادم . گفتم: تموم شد، حالا دماغتو ول كن و پاشو. بچه كه اصلا توقع نداشت اينقدر كم درد باشه با غرور گفت: اصلا درد نداشت.   گفتم: ميدونستم.   بچه دوان دوان خودش را به پدرش رساند و گفت: من ديگه از امپول نميترسم، هروقت امپول داشتم ميام همينجا ميزنم!

-------------------------------------------------------------------------

دو عامل مهم هست كه باعث ميشه بچه ها از امپول وحشت داشته باشن : اول اينكه هميشه بچه ها را با امپول ميترسونن و بچه فكر ميكنه كه امپول زدن بدترين و شديد ترين تنبيهي است كه تو دنيا وجود داره و همين ذهنيت باعث ميشه كه درد امپول را خيلي زياد تصور و احساس كنه. و دومين عامل اين است كه هميشه موقعي كه ميخوان به بچه امپول بزنن ، ميگن كه: "اصلا درد نداره" و چون بچه حس ميكنه كه دارن بهش دروغ ميگن، اعتمادشو از دست ميده و جاشو ترس ميگيره.

هيچوقت بچه ها را از امپول و دكتر و بيمارستان نترسونيد. ترسوندن بچه از دكتر و امپول باعث ميشه موقعي كه ناگذير بايد پيش دكتر بره يا امپول بزنه خيلي شديد ميترسه و حتي تو يه مورد ديدم كه بچه اي از ترس خودش را خيس كرد. اين اثر خيلي بدي تو روحيه بچه داره و حتي گاهي ديدم كه افراد بزرگسال هم هنوز از امپول ميترسن. در مورد درد امپول هم راستش رو به بچه بگيد. هيچوقت بچه هاي امروز را با بچگي هاي خودتون مقايسه نكنيد. بچه هاي امروز بسيار فهميده تر و مطلع تر از زمون بچگي ماها هستن. پس در مورد كارها درماني به بچه ها راست بگين.

آسپيره كردن: موقع تزريق عضلاني پيستون سرنگ را كمي بيرون ميكشند تا مطمئن شوند كه نوك سوزن تصادفي توي رگ نرفته باشه

نوشته شده توسط سپهری  | لینک ثابت |