بالاخره پس از چندین باز شرکت در ازمون استخدامی من هم به جرگه کارمندان دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی پیوستم. بی هیچ سفارش و پارتی. کوچکترین سفارشی هم حتی به ابدارچی دانشگاه نشده بودم. و حالا مطمئن هستم که فقط با تلاش خودم توانستم تمام ازمونها و گزینش و مصاحبه را پشت سر بگذارم. و هیچ بنده ای نمیتواند منتی بر سرم داشته باشد. بزرگترین و گردن کلفت ترین پارتی من خدا بوده و هست

شیر و سرشیر

یکی از دوستان داستان جالبی را از یک پزشک نقل میکرد که شنیدنش خالی از لطف نیست.

توی پایگاه نشسته بودیم و طبق معمول خلوت بعد از ظهر را میگذراندیم که یکدفعه یکی از همسایه های پایگاه سراسیمه خودش را به ما رساند وداد و فریاد که: به دادم برسید زنم از دست رفت!!! من کیف امداد را برداشتم و به دنبالش دویدم و همکارم امبولانس را روشن کرد و اومد دم خونه اش که صد متری با پایگاه فاصله داشت. توی خونه زن جوانی به پهلو خوابیده بود و از درد به خودش میپیچید. با یه نگاه متوجه شدم حامله است. از مرد پرسیدم: خانم حامله ست؟ گفت بله پرسیدم چند ماهه؟ گفت 9ماهه چون مرد را قبلا دیده بودم و میدانستم پزشک است ازش خواستم تا همسرش را معاینه کند ولی او با درماندگی گفت: نمیتوانم با صدای بلند بسم الله گفتم (این موضوع خیلی مهم است. بیمار و همراهان با شنیدن این عبارات مقدس ارامش پیدا میکنند. به هرحال برای همه موضوع محرم و نامحرم خصوصا برای قسمتهای خاصی از بدن مهم و در ضمن ناراحت کننده است و استرس خاصی را به بیمار وارد میکند) روکشی را که روی زن بود کنار زدم و بررسی کردم. شروع زایمان بود ولی هوز فرصت کافی برای رسیدن به بیمارستان وجود داشت. با احتیاط زن را به امبولانس منتقل کردیم و به اولین بیمارستان (که اتفاقا یک بیمارستان خصوصی و گرانقیمت بود) رساندیم. خوشبختانه تا زمان رسیدن به اتاق زایمان مشکل خاصی پیش نیامد.

موقع برگشتن همکارم با اشاره به اینکه جناب دکتر چطور دست و پای خودش را گم کرده بود گفت: همه همینطوریم. برای دیگران شیر هستیم و برای خودمان سرشیر