ماجراي شكايت دختري كه فريبش داده بوديم

چند سال پيش توي شهرستان بهاباد توي بخش اورژانس مشغول به كار بودم. يكي از خانم هاي همكارمان دختر 4 ساله اي داشت كه بسيار شيرين زبان و دوست داشتني بود. يه روز كه تو اورژانس داشتم قدم ميزدم اين خانم همكار صدام كردو يه امپول پنيسيلين 3-3-6 بهم داد و گفت كه: دخترم بايد اين امپول رو بزنه ولي به هيچ وجه حاضر نيست همكاري كنه، شما زحمتشو بكشين. پنيسيلين رو گرفتم و  و رفتم سراغ دختر كه با يكي از راننده هاي امبولانس داشت بازي ميكرد. با ايما و اشاره به اقاي رجائي فهماندم كه قضيه چي هست. با شوخي و خنده، كم كم راه افتاديم طرف اتاق تزريقات. تو اتاق اقاي رجائي با حرف هاي گوناگون سر دختر را گرم كرد تا من امپول رو اماده كردم. همينكه دختر امپول رو ديد، فهميد كه موضوع از چه قرار است و شروع به داد و بيداد كرد: " اي نامردها شما به من خيانت!! كردين، ولم كنيد" ولي كار از كار گذشته بود و به زور خوابونديمش و امپول رو زديم. از جاش كه پاشد در حاليكه به ما بدوبيراه ميگفت، با سرعت رفت سراغ مامانش و جريان رو با اب و تاب تعريف كرد. بعد هم با ما قهر كرد

فرداي اون روز يكي از درجه دار هاي نيروي انتظامي اومد بهداري و وقتي منو ديد با خنده گفت: اقاي سپهري خبر داريد كه ديروز يه نفر از شما شكايت كرد؟ با تعجب پرسيدم: كي؟ گفت يه دختر كوچولو زنگ زده به ما و گفته كه شما فريبش دادين و به زور بهش امپول زدين! بعد هم قاه قاه خنديد. گفتم: خب بعدش چي؟ گفت : ماهم بهش قول داديم كه رسيدگي كنيم.

هفته بعد كه دوباره رفتم بهاباد اون دختر رو ديدم. هنوز قهر بود. جلو رفتم و بهش سلام كردم. جواب نداد. بهش گفتم: بيتا خانم، من از كاري كه اون هفته كردم پشيمونم و تنبيه هم شدم. حالا ميشه با هم اشتي كنيم؟ بالاخره بعد از كلي منت كشي و قول دادن باز هم باهم دوست شديم. ادم عاقل كه دوستشو به همين سادگي از دست نميده!!

نظري برايم امده بود كه ترجيح دادم اين وبلاگ را در اينجا لينك كنم. سربزنيد

استاد

سه سال پيش كه تو اي سي يو بيمارستان شهيد صدوقي كار ميكردم، از ميان كارمندان اي سي يو تنها 3 نفر بوديم كه لقب استاد را يدك ميكشيديم. البته اين نه به ان معني بود كه مثلا استاد دانشگاه باشيم يا حتي مربي باشيم. نه، اصلا با دانشجو جماعت سروكار نداشتيم بلكه دليل ان چيز ديگري بود. استاد به كسي اطلاق ميشد كه در يك زمينه خاص داراي مهارت زيادي باشد طوري كه با ديگران فاصله زيادي داشته باشد. يكي از ان اساتيد، استاد آسوده هست.

استاد آسوده در زمينه رگ گيري و نمونه خون گرفتن، چه وريدي و چه شرياني، استاد مطلق و بدون رقيب است. اولين باري كه با اين استاد هم كشيك بودم، ساعت 5 صبح بايد خونگيري ميكرديم. توي لاين 1 اي سي يو 8 تخت وجود داشت كه همه پر بود و از همه انها بجز تخت 1 بايد خون شرياني ميگرفتيم. از هر بيمار بايد حدود 8 سي سي خون ميگرفتيم كه دو سي سي براي نمونه ABGو سه تا 2 سي سي توي 3 لوله مختلف براي ازمايش هاي CBC,PT,PTT, ASR ميريختيم. قرار شد من از تخت 1 شروع كنم و استاد از تخت 8 تا به هم برسيم. تخت 1 از همه ساده تر بود چون علاوه بر اينكه خون را بايد وريدي ميگرفتم، فقط 3 لوله ازمايش براي نمونه گيري داشت. چند نفس عميق كشيدم و با اعتماد به نفس كامل خونگيري را شروع كردم و به سرعت توي لوله ريختم و رفتم سراغ مريض دومي. كه ديدم استاد اسوده مشغول خونگيري است. به خيال خودم بهش تذكر دادم كه: شما قرار بود از مريض شماره 8 شروع كنيد. استاد گفت: همين كار رو انجام دادم و الان به اينجا رسيدم.  باورم نشد. رفتم سراغ جالوله و ديدم همه نمونه ها گرفته شده و اماده است. واقعا هاج و واج مونده بودم. تو مدت زماني كه من از يك مريض خون وريدي گرفته بودم استاد از هفت مريض خون شرياني گرفته بود. اينجا بود كه واقعا اعتراف كردم كه به حق عنوان استادي را به او داده اند.

چند سال پيش هم توي يكي از بيمارستان هاي اصفهان خانم پرستاري را ديدم كه براي مريضي كه من يكربع وقت صرف كرده بودم و نتوانسته بودم برايش رگ بگيرم، مثل اب خوردن رگ گرفت. آن خانم هم واقعا استاد بود.

تو بيمارستان هاي ما از اين اساتيد كم پيدا ميشود ولي هستند كساني كه به اين سطح از مهارت ميرسند.

آتراکوریوم

چند صد سال پیش وقتی اسپانیائی ها پایشان را به امریکای جنوبی گذاشتند و با بومی های اونجا درگیر شدن، بومی ها یه سلاح مرگبار داشتن که یه لوله کوچولو بود با یه دارت کوچولوی سمی. وقتی یکی از این دارت  ها به یه سرباز بخت برگشته اسپانیائی میخورد.......
ادامه نوشته