سکته قلبی
جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۰
ساعت حدود ۱ نیمه شب است و همچنان دارم دیوار راهرو خانه مان را بتونه میکنم. تصمیم دارم هرطور هست اینکار را تمام کنم تا فردا بتونم رنگ بزنم.داشتم دست روی دیوار میکشیدم تا زبری های دیوار را پیدا کنم. یکدفعه احساس ضعف کردم. برایم عجیب بود. هیچ دلیلی نداشت که این موقع ضعف کنم. چند ساعت پیش شام خورده بودم و یک ساعت پیش هم طبق معمول چای با قند فراوان خورده بودم. لیسه و کاردک را روی زمین گذاشتم و از تو هال رفتم به حیاط. جعبه سیگارم را بیرون اوردم و یک سیگار روشن کردم. نشسته بودم و احساس ضعف کمی داشتم. سیگار که تمام شد امدم داخل هال. کم کم حالت تهوع بهم دست داد. برگشتم روی حیاط و رفتم کنار باغچه نشستم. هوای سرد نیمه شب کمی حالم را جا اورد ولی همچنان ضعف داشتم. چند دقیقه ای نشستم و بعد برگشتم به هال. به همسرم گفتم: خیلی ضعف دارمُ یه چای نبات بهم میدی؟ همسرم رفت تا چای دم کنه و من رفتم تو اتاق خواب و رو تخت دراز کشیدم.سعی کردم بخوابم ولی جلو و پشت گردنم یک حالت فشردگی و درد ملایمی داشت که مانع از خوابیدنم میشد. با خودم فکر کردم احتمالا گردنم رگ به رگ شده! سعی کردم به پهلو بخوابم ولی بهتر نشد. برگشتم توی هال. وسط هال که رسیدم ضعف به قدری شدید شد که نتوانستم روی پای خودم بایستم. همانجا نشستم روی زمین. همسرم در حالیکه یک لیوان چای نبات توی دستش بود و با قاشق بهم میزد اومد کنارم نشست و لیوان رو به دستم داد. حالا به وضوح جلو و پشت گردن درد میکرد. سعی کردم کمی چای نبات بخورم ولی نتوانستم لیوان را پس دادم.اصرار داشت که چای نبات را تا ته بخورم. درد داشت کم کم شدید میشد. گفتم: یه بالش بدید همینجا بخوابم. همسرم بهت زده بهم نگاه میکرد. دخترم از اتاق خواب یه بالش اورد و بهم داد. درد بازهم شدیدتر شده بود و من با دستهایم گردنم را گرفته بودم. کم کم داشت سینه ام فشرده میشد. کمی احساس تنگی نفس داشتم. خوابیدم و سرم را روی بالش گذاشتم ولی از شدت درد داشتم به خودم میپیچیدم. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود. به همسرم گفتم: توی کیف کمک های اولیه یه بسته قرص قرمز رنگ هست که روش نوشته نیتروگلیسرینُ اونو برام بیار. همسرم رفت که قرص رو بیاره. درد به قدری شدید شده بود که احساس کردم اخرین لحظات عمرم رسیده و دارم میمیرم.به زحمت چرخیدم و پاهایم را روبه قبله کردم!! همسرم قرص را اورد. یکیش را گذاشتم زیر زبان و گفتم: به اورژانس زنگ بزنید. دیگر از شدت درد نمیفهمیدم اطرافم چه اتفاقی دارد می افتد.بطور مبهم میشنیدم که همسرم دارد میگوید: همکار خودتان هست.... کوچه مهر.... بله پسرم را میفرستم سر کوچه.....
یکی داشت صدایم میکرد: اقای سپهری حالتان خوب است؟ گفتم: نه اصلا حالم خوب نیست.دو نفر از بچه های اورژانس بودن. فشارم رو گرفتن ۵۰/۸۰ بود. درد کمی کمتر شده بود ولی همچنان ادامه داشت. استینم را بالا زدند و دستم را با گارو بستند. با اینکه رد حالت عادی خیلی از سوزن ترس دارم ولی ان موقع کاملا تسلیم شده بودم. انژیوکت را که توی دستم فرو کردند خیلی درد گرفت ولی حتی قدرت ناله کردن هم نداشتم. انژیوکت را فیکس کردند و رفتند که برانکارد را بیاورند. به زحمت از جای خودم بلند شدم. وقتی برگشتند با لحنی آمرانه گفتند : شما نباید از جای خودتان بلند شوید. کمک کردند تا روی برانکارد بخوابم. حالا شدت درد کمی کمتر شده بود. موقعی که داشتند از خانه بیرونم میبردند به همسرم گفتم: فردا صبح فقط به برادر کوچکم خبر بده.
توی امبولانس که بودم پرسیدن: قبلا هم سابقه همچین دردی را داشنی؟ گفتم: نه! این بدترین دردی بود که توی تموم عمرم کشیده بودم. دومین قرص نیتروگلیسیرین را توی امبولانس بهم دادند. به اورژانس کلانتری رسیدیم. توی اورژانس کلانتری دکتر بعد از یک شرح حال مختصر دستور داد ازم نوار قلب بگیرن. بعد از نوار قلب دکتر درحالیکه نوار را توی دستش گرفته بود پرسید: تا حالا سابقه هم داشتی؟ پرسیدم: سابقه ام آی؟نه! گفت به هرحال نشانه های سکته قلبی را داری ولی امیدوارم سکته قلبی نباشه!! از لحن حرف زدنش معلوم بود که خودش هم اصلا به این امیدواری معتقد نبود. بعد از چند دقیقه یک برگه بهم دادن که امضاء کنم. برادر کوچکترم که تازه رسیده بود گفت: من امضاء میکنم. دارو را که تزریق کردن در عرض چند لحظه درد کاملا فروکش کرد و حالت رخوت و خواب الودگی جایش را گرفت. ۲۵ میلیگرم پتدین تزریق کرده بودن. توی عالم هپروت میشنیدم که بکی میگفت: سی سی یو جای خالی ندارد. باید با ستاد هماهنگ کنیم اگر بیمارستان افشار جای خالی داره اعزامش کنیم. دوباره احساس کردم داخل امبولانس هستم. با همان امبولانسی که از خانه امده بودم به بیمارستان افشار منتقل شدم. توی سی سی یو افشار دوباره ۲۵ میلیگرم پتدین بهم تزریق کردند. بعد برگه رضایت برای تزریق استرپتوکیناز را بهم دادن که امضا کنم و برادرم هم امضاءکرد. رگ دوم را هم ازم گرفتند و دارو را تزرق کردند.ساعت حدود ۵/۲ شب شده بود. تا سه روز سرنگ ادرنالین و لیدوکائین کشیده و اماده روی میز کنارم گذاشته بود. مرتب پی وی سی داشتم و وضعیت مناسبی نداشتم. دوشنبه انژیوگرافی شدم و خبر خوب این بود که مشکل حادی ندارم.....
یک سال و نیم از ان شب گذشته است. چند هفته پیش توی کلاس فوریتها در باره سکته قلبی و عوارض و علائم ان صحبت بود. شب که به خانه برگشتم نوار قلبی را که چند روز پیش از ان گرفته بودم دوباره مرور کردم: هیچکدام از علائم سکته قلبی توی نوار وجود نداشت. یاد حرفهای استاد فوریتها افتادم که میگفت: اگر اقدامات درمانی به موقع انجام شودُ ایسکیمی عضله قلب اتفاق نمی افتد. این یعنی اینکه اورژانس ۱۱۵ اورژانس کلانتری و سی سی یو افشار به موقع کار خودشان را انجام داده بودند که جای تشکر بسیار دارد.
در این وبلاگ سعی میشود حوادث پزشكي بصورتی که برای همگان قابل درك باشد، شرح داده شود. مراحل كار، تكنيك ها و روشهاي درماني شرح داده شده ممكن است مطابق با استانداردهاي درماني نبوده و قابل استناد نباشد.